خاله ریزه

شب
نویسنده : شیرین قدمی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳٩٠
 

مثل یک شهاب زیبا در زلال شب و از میان ان سیاهی ساکت و خاموش که درست مثل یک حریر مشکی همه جای اسمان پهن بود گذشت نور ستارگان چون خوشه های اتش که در بوته ای از دود روییده بود مثل راهی شده بود در جاده ی ظلمت شب به نظرم امد که ستاره ای غمگین دارد پرواز میکند و نور غریب ماه ارام و نجیب سو سو زنان ان را در اغوش خو میپذیرد انگار صدای وای کسی از میان کوه ها به گوشم میرسد ای روشنایی سحر من به امید ارامش تو شب را شکستم مرا دریاب

 


 
 
روز زمستانی
نویسنده : شیرین قدمی - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳٩٠
 

 با شادی و لبخند به لب ب تن سرد خود گونه نوازش کرد خستگی روزانه توان باز کردن چشمانم رو از من روبوده بود ذره ای کوچک با سماجد و به سختی چشمان خوابالودم را باز کرد هنوز گیج و سر در گگم به اطراف نگاه میکردم که ناگهان برقی عجیب درعمق چشمانم احساس کردم گویی همه جا بی خبر رخت سفید خود را بر تن کرده بود

 

بدون حس کردن هیچ سرمایی بر تن خود متوجه شدم همه ی اطرافیان به من ارمغان تولد فصلی نو را میدهند

 

نسیمی سرد و اشنا با شاخه های نازک و تازه خشکیده ی درختان مشغول بازی بود و شاخه های بازیگوش در اغوش باد طنازی میکردند ابرهاپاورچین پاورچین و ارام کنار میرفتند تا پرتوی طلایی رنگ خورشید پدیدار شد و خود را از لا به لای پاره ابرها

 

به دانه های کوچک برف نشان میداد و با گرمای دلنشین خود تن سرد انها را نوازش میکرد درخشندگی پرتو ها در اب رودخانه ی کناره باغ دغدغه ی روزانه را از ذهن هر بیننده ای دور میکرد دانه ها یکی پس ازدیگری با جان و دل خود را به دستان مهربان خورشید می سپردند و خورشید با وسعت روحش پذیرای ان مروارید های درخشنده ی سرد بود

 


 
 
بهار
نویسنده : شیرین قدمی - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳٩٠
 

 

 

 

همیشه و همه جه از بجگی میشنیدیم که میگن بایک بهاری در کار نیست حرفشون که همیشه سنده و باید طلا گرفت اما به نظر من با یکی دو تا و صدتا که هیچ حتی با هزار تا گل هم بهاری در کار نیست تا وقتی به جای دسته گل برای تبریک سال نو تو دستامون شمشیره و گل باغ های جهان در هر طرف کره ی خاکی همه بوی خون میدهندو از کناره هر شقایق صدای ناله ی مادری داغ دار گوش هر بشری رو اذیت میکنه تا وقتی گل های تو دسته دخترک نشسته کناره مزاره مادر با هر ناله ای که در سینه ی پر درد او خفه میشود میپزمرد تا وقتی روز به روز لوله های تفنگ بعضی ها به نشهنه ی قدرت از شاخه های با نشاط درختان این کره بلندتر میشود پاییز مهمان ناخانده ی ما ادم هاست سردی ان را با همه ی وحشت هایش موقع رعدو برق احساس میکنیم اما واقعا چرا نباید با یک گل بهار به دل خموش این روزهای ما ادم ها سری بزنه؟دل ما که ا شرف مخلوقات هستیم میتواند راهی را برای رهایی از این شب تارو وحشت اور زمستانی پیدا کند بله درست است وقتی لبخندی از ته دل و با مهربانی

 

زدیم انجا هر شکوفه اش به تنهایی بهاری ست!!!

 


 
 
راه
نویسنده : شیرین قدمی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳٩٠
 

 دور یا نزدیک راهش میتوانی خواند هرچه را اغاز و پایانی

 است حتی هر چه را اغاز و پایانی نیست!!

 زندگی راهی ست از به دنیا امدن تا مرگ!

 شاید مرگ هم راهی ست راه ها را کوه ها و دره هایی ست اما..هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست!

 هیچ راهی باز گشتی نیست(فریدون مشیری)

خودم خوندمش گفتم بذارم براتون شما هم لذت ببریدلبخند


 
 
قاصدک
نویسنده : شیرین قدمی - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳٩٠
 

 قاصدک!شعر من رو از بر کن,برو ان گوشه

 باغ سمت ان نرگس مست و بخوان در

 گوشش و بگو یادت باشه زندگی کوتاهه

 قوانین رو بشکن و زود ببخش همیشه ارام

 باش و بی کنترل بخند و بدان انسان بودن

 و ماندن در این دنیا چه دشوار است

 چه رنجی میکشد ان کس که انسان است

 و از احساس سرشار....


 
 
عشق
نویسنده : شیرین قدمی - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳٩٠
 

کوچک باش و عاشق چون این فقط عشق است که ایین 

 بزرگ کردن تو بشر دوبا را میداند بذار عشق خو و خصلت

 تو باشد نه اینکه ابزاری برای رابطه ی خاص تو با کسی!  خیلی این حرف رو شنیده ایم و با خود عهد کردیم که با عشق زندگی کنیم اما همین که روز های تاره زندگی

 خودشون رو به ما نشون میدهند باز یادمون میره که....

 راستش تقصیره ما نیست که روی حرف هایی که میزنیم و قول هایی که میدیم نمیمونیم چون همه ی ما ادم ها  روی زمینی زندگی میکنیم که هر روز خودشو دور میزنه!!!

 


 
 
ستاره
نویسنده : شیرین قدمی - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳٩٠
 

 ای ستارگانی که از ان دور دست ها  ارام و نجیب به چشمان خسته ام خیره شده اید و سبا سوسو زدنتان در پهنای سیاه و بیکران شبهای ما خودنمایی میکنید

 چیزی از زندگی ادم های این کره ی خاکی شنیده اید؟از دردهای دل مادرهای زمینی چیزی میدانید؟

 اما من میدانم که این غبار محنتی که در فضاست و این دیاره وحشتی که در فضا رهاست  و این سرای ظلمتی که در اشیان ما ارامش را میاورد همه وهمه در بی تباه بودن شماست

 اگر گوشتان به ناله ی من اشناست از سفینه ای که میرود به ماه از مسافری که میرسد از گرد راه اصلا از این زمین فتنه گر حذر کنید

 بای این بشر اگر به اسمان رسد روزگارتان چون روزگار ما سیاست! ای دوست درخشنده ی شبهای تارم باور نمیکنی که در این زمین هرجا به هر کس میرسی خنجری در مشت خود دارد

 ای ستاره ما سلام مان بهانه است

 عشقمان دروغ جاودانه است!

 و ان که صادقانه با تو درد و دل میکند فقط های های گریه ی شبانه است  با امدن سحر چشمان تو بسته میشود وقتی تو نباشی در حصار این شب های بی رحم عقده های گریه های شبانه ام در گلو شکسته میشود,شب بخیرچشمک


 
 
محبت
نویسنده : شیرین قدمی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٠
 

 ما ادما زمان زیادی رو صرف میکنیم تاکسی رو بخاطر دوست داشتن پیدا کنیم

 یا خطای کسانی را که دوستشان داریم بپوِشانیم اما چه خوب میشد اگر این زمان را

 صرفبیشتر محبت کردن میمکردیم چه خوب میشد اگر هیچ کس دل کس دیگر رو

  نمیشکست که بعد بخواد زمان خیلی بیشتر و بذاره برای اینکه دلی رو که شکسته

 به دست بیارهدل شکسته


 
 
← صفحه بعد